بعضی وقتها هستند که زیر بار سنگین 1 به فرار روی میآوری. لحظهای چشمت را روی هم میگذاری به امید رویایی که وقتی چشم باز میکنی ببینی همهاش خوابی بیش نبوده و روزی تازه آغاز شده است
اما به خودت میآیی و سنگینی دوباره واقعیت را - این بار بیش از پیش - حس میکنی. لحظههایی که نفرت را درمییابی، بنبستهایی بی راه فرار از این نوعاند. حس میکنی مستاصل شدهای و نه تنها راه حل یک مساله، که حتی فهم آن هم از توان تو خارجاند، لحظههایی که میفهمی در مسیر بیبازگشتی پای گذاشتهبودی و همیشه به امید راهی که یافت خواهد شد مسیر را ادامه دادی و اکنون آن قدر در مسیری اشتباه پیش رفتهای که معجزه هم کفایت نمیکند... اینها همه لحظههایی هستند که میخواهی چشم بر ناتوانیها ببندی و چیزی دیگر را آرزو کنی...
باز اما واقعیت سنگین میشود. زیر بار سنگین واقعیت، تصمیمها هم سنگین میشوند
برچسب:
نویسنده: آبتین قاسمیپور